سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی         بر آن مردم دیده روشنایی

سلامی چو نور دل پارسایان            برآن شمع خلوتگه پارسایی

حافظ (علیه الرحمه)

 

آخه این موقع سال که همه خداحافظی میکنند چه سلامی حتما قرصها تو نشسته خوردی  حالت بد شده  

ولی این سلام یه سلام ویژه است به همه اونهایی که دوستشو.ن دارم و بالعکس آخه میخوام تو سال آینده اگه خدا کمک کنه یک نفر بهشون اضافه کنم  این برای من شده قانون که حتما سالی یک دوست(دوست (دوست)) پیدا کنم که ... . حالا چه بیاند وبلاگمو بخونند چه نخونند . بگذریم !!!

جای همه تون خالی یه سفر رفتیم مناطق جنگی با بچه های دانشگاه (البته فقط پسرا)چه حالی داشت شلمچه دهلاویه ، هویزه (کربلای ایران) اروند کنار و ... خلاصه که خیلی خیلی عالی بود هرچند قبلا هم رفته بودم ولی این سفر حال و هوای دیگری داشت شاید به خاطر بچه های دانشگاه بود یا شاید هم به خاطر راوی محترم جناب آقای منفرد و یا شاید هم داستان سمیه که حسابی تن من رو لرزوند .

میخواید بدونید چی بود داستان سمیه خانوم ؟ پس بسم ا...

با اینکه خیلی از خاطرات جبهه و جنگ رو قبلا خونده بودم ولی این یکی خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و حالا اون رو از زبون خود راوی داستان براتون نقل میکنم :

- : «سالهای 60-61 تو جبهه کردستان یه بسیجی تو گروهان ما بود که دیده بودم هر وقت تنها میشه عکسی از جیبش در میاره و بعضا میبوسه و بعد هم بدون اینکه کسی ببینه اونو میذاشت تو جیبش . تا چند روزی فکر میکردم فقط خودم این جریان رو میدونم ولی بعد دیدم که همه بچه ها این مسئله رو میدونند و با توجه به قیافه جذابی که داشت فکر همه ما بد اندیشها معطوف میشد به یک سمت! (لیلی چشمک) ».

بالاخره این دوست ما نگذاشت زیاد به کجراهه بریم و زود خودش رو همراه تعدادی از بچه های  گروهان به موقعیت الله تعالی رسوند و ما هم با عطش زیاد و برای پایان دادن به  حس کنجکاوی چند ماهه سریع رفتیم سر لباسش و عکس سمیه خانوم که حالا  40 روزش بود به تمامی گمانه زنیها و سوء ظنهای ما پایان داد . این تا اینجای ماجرا ؛

-:«بعد از اینکه کاروانهای راهیان نور و بازدید از مناطق جنگی راه افتاد و بنده هم مفتخر شدم که به عنوان راوی در خدمت این عزیزان باشم همین داستان را در یکی از کاروانها تعریف کردیم که هنوز به آخر داستان نرسیده بودیم یکی از دانشجوهای دختر صدا زد برادر نگو نگو نگو که دارم کباب میشم» .

-:«فکر کردم این همون سمیه باشه که از شنیدن میزان علاقه پدری که تا حالا ندیده بودش  حالش دگرگون شده ولی با حالت گریه زیاد و بریده بریده گفت که من همسایه و دوست صمیمی سمیه هستم و میخوام براتون بگم که دیروز چهلم سمیه بود که بلافاصله بعد از به دنیا آمدن اولین فرزندش طاقت دوری از پدر رو نیاورد و رفت و به باباش پیوست و حالا فرزند 40 روزه اش باید دقیقا سرنوشت خود سمیه رو دنبال کنه ».

*ان الله مع الصابرین*