فردا (بیستم آبانماه 89) برای شهدایی که سالها پیش جانشان را در طبق اخلاص نهادند و برای آسایش امروز ما خود را فدا کردند یادواره ای بر پا خواهیم کرد که خود بیشتر از یاد رفته ایم و نیاز به یادآوری و داریم عزیزی میگفت:(( شهدا ماندند و ما رفتیم )) و چه زیبا بود این جمله چه آنها همیشه در یادها ماندنی اند و ما که امروز ،پی روزمرگی ها و تکرار هر روزه آنها هستیم حال که زنده ایم در یادی نیستیم چه برسد به فردایی که ... . در زیر(ادامه مطلب) دلگویه ای خطاب به تمامی شهدا و بخصوص آنها که جاوید الاثرند به سمع حضورتان میرسد

آدرس سایت یادواره سرداران و 500 شهید منطقه کوار

500 شهید


دخترت چه زیبا می گفت و چه قیاس قشنگی بین شلمچه و کربلا، بین شهدا و یاران امام حسین(ع)، بین دشمنان امروز و دشمنان صدر اسلام برقرار کرده بود و همه را در حیرتی عمیق از این همه شباهت و تکرار تاریخ فرو برده بود و می دانم که تو زنده بودن و جاودانگی خویش را دوباره احساس می کردی!

«نمی توانم از تو بگویم، اما ترا ننوازم! در فراقت بسوزم و برایت مویه ای نسازم! بیادت باشم و نرده عشق نبازم! تا سایه سار عشق بیایم و سلاح به کف نگیرم و به خصم تو نتازم! از دریای پر تلاطم خویش به ساحل آرامش تو برسم، اما رحل اقامت نیافکنده و لنگر نیاندازم!

«عزیز دلم، مشکل اینجاست که می خواهم، اما نمی دانم از کجا بیاغازم و یا چگونه به تو بپردازم و قلم در ساغر عشق اندازم؟!

از شهادت تو بگویم که در زیبایی بی رقیب است و تا همیشه عمر از من دلبری می کند؟!

از همت بلند تو که بی بدیل مانده است و هنوز سقف نگاهم را می شکافد؟!

از غیرت قشنگت که زینت عزم جزم توست و مرا در حیرت جاودانه فرو برده است؟!

 


از غربت طولانی ات که اجر مضاعف به تو داد و نام ترا در قافله غریبان اهل بیت(ع) ثبت کرد؟!

از روح بزرگت که نظیرش را کم دیده ام و شیدایی ام را تداعی گر عشاق تاریخ کرده است؟!

از خلوص ناب تو که جان شیرینت را در برابر پیمان خونینت بی بها جلوه داد؟!

تو خود بگو که من چگونه بگویم؟! ترا کجا و چگونه بجویم؟! در کدامین باغ، گل وجود ترا ببویم؟!

بگو بگو که سخت محتاج شنیدنم! شرمسار از نرسیدنم! خسته از این همه انتظار کشیدنم! مشتاق دیدنم! در حسرت این چنین آرمیدنم! آه، یادم آمد که در تشییع جنازه ات، دخترت، نور دیده ات با ما گفت: در کربلا، پدری قنداقه فرزندش را بر دستان خویش گرفت و نزد خدا مباهات کرد که از امتحان سربلند بیرون آمد و اما امروز، فرزندی، جنازه ای را بر بالای دستان خود می گیرد که قنداقه استخوان پاره های پدر اوست که پس از سالها غربت به ما تبرک داده اند!

 


دخترت چه زیبا می گفت و چه قیاس قشنگی بین شلمچه و کربلا، بین شهدا و یاران امام حسین(ع)، بین دشمنان امروز و دشمنان صدر اسلام برقرار کرده بود و همه را در حیرتی عمیق از این همه شباهت و تکرار تاریخ فرو برده بود و می دانم که تو زنده بودن و جاودانگی خویش را دوباره احساس می کردی!

دلم برایت تنگ شده است سردار!

برای تبسم هایت! نگاه هایت، حرف زدن هایت، به آغوش گرفتن هایت، محبت هایت، صبوری هایت! مهربانی هایت، حماسه آفرینی هایت، عشق ورزی هایت، فداکاری هایت، نمازهایت، مناجات هایت، ناله زدن هایت، شجاعت هایت، شهادت طلبی هایت و... .

 سردار عزیزتر از جانم!

نه تنها من که جامعه هم دلتنگ نسل آسمانی خویش است!

در جستجوی اسطوره های به تاریخ پیوسته است!

باور نکنید که از یاد کسی خواهید رفت!

باور نکنید که نسلی فراموشتان خواهد کرد!

باور نکنید که شکرانه حماسه هایتان را بجا نخواهیم آورد!

جامعه ای که آرمانخواه است، شهیدانش را می ستاید، یادشان می نماید، دیده به آفاق عروجشان می گشاید، شعر دلتنگی می سراید، همواره به سمت آنان می گراید و دستاوردهایشان را می پاید!

 

ای عزیز!

تا آخرین دمی که توفیق رفیق و وصل میسر نشود، در غبطه مرام تو خواهم سوخت و دیده به مقام تو خواهم دوخت و تا فرصتی باقی است، عشق خواهم اندوخت و شعله آتشش را در دل خواهم افروخت!»

بدرود ای سردار اهل ودود که همیشه به یادت خواهم بود!رفیق نیمه راه شهدا