(1) مرد، بزرگ بود...

(1) مرد عزیز بود، نه از این عزت های لحظه‌ای. نه از این عزیزشدن‌های ناپایدار. از آن عزت‌های واقعی. کاپیتولاسیون که تصویب شده بود، رفته بود بالای منبر و گفته بود: انّا لله و انّا الیه راجعون. ذلت را تاب نمی‌آورد، زیر بار زور رفتن را تحمل نمی‌کرد، مرد رفته ولی به ما یاد داده عزیز باشیم. آقای خودمان باشیم. زیر بار زور نرویم. یادمان داده عزّت را فقط می‌شود در خانه خدا و پیامبرش و بنده‌های خوبش پیدا کرد. انّ‌العزّه لله و لرسوله و للمؤمنین.

(2) مرد، پر از اندیشه‌های نو بود. نسخه‌های امروزی. نشسته بود توی نجف و سال‌ها فکر کرده بود به تسرّی ولایت تشریعی از خدا و پیامبر و اهل بیت به نوّاب عام. نظریه اش فقط کتاب نشد. حکومت اسلامی را بعد هزار و چندصد سال احیاء کرد. بهترین نسخه ممکنش را؛ ولایت فقیه را. مرد رفته ولی به ما یاد داده برای این‌که به مملکتمان آسیب نرسد، باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم.

 اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم.

(3) مرد آرام و مطمئن بود. خوشی‌ها و ناخوشی‌های این دنیایی تکانش نمی‌داد. به جای دیگری تکیه داده باشد انگار. میلیون‌ها نفر آمده بودند استقبالش، از هواپیما که آمد بیرون، لبخند نزد، دست تکان نداد که عکس قهرمانانه ازش بگیرند، فقط دستش را داد به مهماندار ایرفرانس و آرام پله‌ها را پایین آمد، با همان دمپایی‌های طلبگی. با همان ابروهای پهن پرپشت و نگاه خیره به زمین... آخرش هم با دلی آرام و قلبی مطمئن رفت. انگار فرشته‌ای درِ گوشش خوانده باشد: یا ایّتها النّفس المطمئنّه ارجعی الی ربّک. 

بسم الله الرّحمن الرّحیم.
و علی الاعراف رجالٌ‌ یعرفون کلّاً بسیماهم.

 با سپاس فراوان از مدیر وبلاک برای خاطر آیه ها