بازوانت به درخت گردو

چشمهايت به نگاه دريا

و دهانت

به گل اطلسی باغ سحر می ماند

**********************

تن من روح غم انگيز کتی پشمين است

که زمستان وسط بازار

به حراجی ابدی دست زنی می بينم

**********************

من کتی دارم از مخمل سبز

و کلاهی از جنس غزل

زير پيراهن من

تار و پودش همه از تنهاييست

و تمام نفسم را تقدير با نخ و سوزن بی حوصلگی دوخته است