فرشته روبروي خــــدا ايستاده بود ، خــــدا او را از عاشق شدن بر حذر داشته است :

" تو نمي تواني عاشق شوي ؟ خودت يک بار تجربه کردي! آنها ( انسانها )دیگر هيچگاه عاشق

نميشوند ... عشقشان از روي رياست..."

فرشته با چشمان پرسشگر خـــــدا را نگريست ؛ در برابر خـــــدا گويي قدرت کلام از او گرفته ميشد .

خـــــدا راز نگاهش را فهميد...

" بله! من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و درقلب انسانها جاي دادم، ولي نميدانم چه بر سر آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند .... دوست داشتن آنها با ريا همراه شده است..."

خــــدا آنقدر عصباني بود که فرشته يک لحظه فراموش کرد ؛ "او مهربانترين مهربانان است.... "

خود را به خدا رساند...با همان شوري که در تمام فرشتگان وجود دارد ، چشم در چشم خــــدا دوخت ، دستانش رابه نشانه التماس در هم گره کرد:

خواهش مي کنم !!

خــــدا چند لحظه به چشمانش خيره شد و بدون حرفي رفت........لحظه ديدار نزيک بود ... بايد خــــدا را راضي ميکرد...

نامه اي به خــــدا نوشت :

« بنام تو»

خداي خوب ومهربانم !

اي خالق زيبايي ها !

اي مظهر عشق... !

ميدانم همه آنچه مي گويي ، تمام نگراني هايت براي من است؛

ولي براي همين يکبارو آخرين بار....

مرا ببخش. دوستت دارم

فرشـــتــه ي تــو

 كم كم داريم به شبهاي قدر نزديك ميشويم البته :((هر شب شب قدر است اگر قدر بدانيم ))

در اين شبهاي عزيز ما رو از دعاي خيرتون بي نصيب نفرماييد